تبليغاتX
....اگر مانده بودی


....اگر مانده بودی

دوست دارم صدام کنی

 

خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست


فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم


بدونیم نیمه ما ، مال ما نیست


فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم


تموم لحظه‏ های این تب تلخ


خدا از حسرت ما با خبر بود


خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست


خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود


چه سخته مال هم باشیم و بی هم


می ‏بینم می ری و می ‏بینی می رم


تو وقتی هستی اما دوری از من


نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم


نمی گم دلخور از تقدیرم اما


تو می دونی چقدر دلگیره این عشق


فقط چون دیر باید می ‏رسیدیم


داره رو دست ما می ‏میره این عشق

 

نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 11:29 توسط | |

  

يادم باشد امروز باز به تو سلام کنم 
        

    سلام 


   مي شناسي ؟


چندين بار است در


پس اين کوچه ها سلامت کرده ام

      مي شناسي ؟


 همان رهگذر
تنها 


       همان که روزي با روي باز به او سلام کردي


نمي دانم چرا دگر سلامم را جواب نمي دهي ؟


ولي من باز هر صبح بعد از يک جدال سخت


به رويت لبخند مي زنم


و به تو مي گويم

 


 

نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 7:41 توسط | |

 

 

ای همسفر جاده تنهاییم

دیری است که به امید با تو بودن نفس می کشم

و به انتظار دیدار تو زنده ام


ای هم درد با غصه هایم

هنوز هم شریک لحظه های غم و شادی من هستی

و من هنوز هم با کسی جز تو درددل نمی کنم

با اینکه در کنارم نیستی


ای هم دل با قلب شکسته ام

قلبم برای تو می تپد

و تنها تو می توانی مرهمی بر زخمهای کهنه ام باشی


ای هم آغوش شبهای بی کسی ام

هر شب یاد تو را در آغوش می کشم تا به خواب روم

و پلکهایم به امید دیدن تو در رویا سنگین می شوند


ای همزبان بی صداترین فریادهایم

حتی وقتی سکوت تنها حرفی است که برای گفتن دارم

عشق تو را با تمام وجود فریاد می کشم

با اینکه می دانم گوشهایت صدای بی صدای دردهایم را نمی شنوند


من هنوز به عهد روز اول دوستی پایبندم

من هنوز هم به اندازه روز اول دوستت دارم

شاید هم خیلی بیشتر

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:19 توسط | |

 

 

 

میلاد تو اولین ماه بهار

 

مال من آخر سال...

 

و چه دوریم و چه نزدیک به هم

 

....

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 12:15 توسط | |

 

در انتهاي ذهن مُشَوّش خود


کلمات را تحت تعقيب قرار مي دهم !


نه واژه ايي ميآبم که شرح حالي باشد


نه جمله ايي که تسکين اين دلِ پاره پاره ...



غم نويس نيستم


فقط گاه و بي گاه


آب و هواي دل را مکتوب مي کنم ..

.


همین ! ...


حالا اگر آسمان دل هميشه


سرخ و کبود و غم گرفته است ، چه کنم !؟ ...



با اين حال


اين سرخي و کبودي آسمان دل را


از خاکستري جنس آدمي


بارها و بارها دوست تر می دارم ...



با اين حال


گاه و بي گاه لال مي شوم


که نکند دلي بلرزد ...


نکند اشکي جاري شود ...


نکند دلي آزرده ...



حال بانگ هايي که هميشه


در درونم ،


در ذهنم


مرا صدا مي زنند


آيا مي دانند ؟


مي دانند که صاحب اين دل پاره پاره


براي پرواز ، پر پر مي زند ...



و امشب


آغاز بیست و دومین سال زمين گير شدن من است !


نمي دانم ...



شايد

فقط شايد ...



تولدم مبارک ! ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 8:1 توسط | |

 

نميتوانم به ابرها دست بزنم، به خورشيد نرسيده ام.ولی خیلی وقتها كاري را كه تو ميخواستي انجام داده ام.
دستم را تا جايي كه ميتوانستم دراز كردم ،
شايد بتوانم آنچه تو ميخواستي به دست آورم.
 
اما انگار من آن نيستم كه تو ميخواهي.
 
براي آنكه نميتوانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.
نميتوانم به عمق افكارت راه يابم و خواست هاي تو را حدس بزنم.
براي يافتن آنچه تو در رويا در پي آني،كاري از من برنمي آيد.
ميگويي آغوشت باز است،اما خدا ميداند براي چه كسي.
نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم.
نميتوانم روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم.
نميتوانم ، نميتوانم.
 
پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن.
هر چند من در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم.
اگر كسي از حال و روز من پرسيد بگو ، زماني با من بود.
اما هيچ گاه دستش به خورشيد و ابرها نرسيد.
 
 
نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 11:17 توسط | |

Design By : Night Melody