....اگر مانده بودی
دوست دارم صدام کنی
خدا ما رو برای هم نمی خواست يادم باشد امروز باز به تو سلام کنم سلام مي شناسي ؟ ای همسفر جاده تنهاییم دیری است که به امید با تو بودن نفس می کشم و به انتظار دیدار تو زنده ام هنوز هم شریک لحظه های غم و شادی من هستی و من هنوز هم با کسی جز تو درددل نمی کنم با اینکه در کنارم نیستی قلبم برای تو می تپد و تنها تو می توانی مرهمی بر زخمهای کهنه ام باشی هر شب یاد تو را در آغوش می کشم تا به خواب روم و پلکهایم به امید دیدن تو در رویا سنگین می شوند حتی وقتی سکوت تنها حرفی است که برای گفتن دارم عشق تو را با تمام وجود فریاد می کشم با اینکه می دانم گوشهایت صدای بی صدای دردهایم را نمی شنوند من هنوز هم به اندازه روز اول دوستت دارم شاید هم خیلی بیشتر… میلاد تو اولین ماه بهار مال من آخر سال... و چه دوریم و چه نزدیک به هم .... در انتهاي ذهن مُشَوّش خود . فقط شايد
فقط می خواست هم رو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه مون رو دیده باشیم
تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی خواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود
چه سخته مال هم باشیم و بی هم
می بینم می ری و می بینی می رم
تو وقتی هستی اما دوری از من
نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم
نمی گم دلخور از تقدیرم اما
تو می دونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می رسیدیم
داره رو دست ما می میره این عشق
مي شناسي ؟
چندين بار است در
پس اين کوچه ها سلامت کرده ام
همان رهگذر
همان که روزي با روي باز به او سلام کردي
نمي دانم چرا دگر سلامم را جواب نمي دهي ؟
ولي من باز هر صبح بعد از يک جدال سخت
به رويت لبخند مي زنم
و به تو مي گويم
ای هم درد با غصه هایم
ای هم دل با قلب شکسته ام
ای هم آغوش شبهای بی کسی ام
ای همزبان بی صداترین فریادهایم
من هنوز به عهد روز اول دوستی پایبندم
| Design By : Night Melody |


